سيد محمد عبد الحسيب بن سيد أحمد العلوي العاملي

157

قواعد السلاطين ( فارسى )

سلاطين حكم نموده بود كه بىادبى را در موقف سياست بازداشتند . آن كس در اثناى كلام ، زبان وقاحت گشود و به پادشاه دشنام آغاز نمود . سلطان فرمود كه : دست از ايذايش گسسته دارند و متعرّض آزارش نشوند . احدى از بارگاه جلالت به معرض ترنّم درآمد كه : در محلّى كه تأديب آن شوخ چشم زياده بايستى ، سبب بخشش و رفع تأديب چه بود ؟ سلطان ، متلقّى گرديد كه : من او را از براى بارى - عزّ سلطانه - ادب مىنمودم ، و چون متوجّه ناسزايم شد ، نفس متأثّر گرديد . پس ، ضربش مشوب به غرض شده ، اخلال در نيّت به هم رسيد كه موجب انتقام شود ، نه رضاى الهى ، نخواستم كه به ارتكاب خدمت بارى نفس را مدخل گردانم كه عارى از شيوهء صورت اخلاص بود . بيت از سخنش آتشِ من تيز شد * كارِ الهى غرض‌آميز شد داعيهء نَفْس چو بنمود رو * معنى اخلاص نمانَد دَرو كار كز اخلاص نَشُد بهره‌ور * تركِ چُنان كار سزاوارتر پس بايد كه اعمال از اغراض نفسانيّه خالى بود . چنان‌كه مهر سپهر نبوّت - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - فرموده كه : « لا يقضى القاضى و هو غضبان » « 1 » . و روزى ، اسد اللّه الغالب ، علىّ بن ابى طالب - عليه السلام - با مشركى از ابطال عرب در نبرد بود . از طرفين كوششها رفت ، چنانچه بسيار حملات صاحب قبول ولايت حقّ ، ردّ شد . عاقبت ، سلطان ولايت بر شيطان غوايت غلبه كرد و ذو الفقار آبگون بركشيد تا حلقوم او را از ورود طعام و شراب بىنيازى دهد . آن بىدين ، آب دهن را - كه خاكش در دهان و آب در ديدگان باد - بر ديباچهء فتّوت سيما [ ى ] ولايت‌نماى طلاقت‌فزاى شهسوار مضمار شجاعت انداخت . از قتلش اعراض

--> ( 1 ) . المبسوط ، ج 8 ، ص 88 .